تبليغاتX
جهت سلامتی آقاامام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وتعجیل در امر فرج صلوات
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
در انتظار عشق گمشده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:34  توسط بچه های 3B2  | 
تذکرات اخلاقی از علامه طباطبائی
- درس اخلاق

علامه می‌فرمود:

«درس اخلاق، گفتنی نیست، عمل است.»


 - زیارت اهل قبور

علامه هر شب جمعه به زیارت اهل قبور می‌رفت و معتقد بود:

«رفتن به قبرستان در سازندگی انسان مؤثر است.»


 - اثر سوء عصبانیت

حجت الاسلام و المسلمین فاطمی‌نیا به نقل از علامه می گوید:

«گاهی یک عصبانیت، بیست سال انسان را به عقب می‌اندازد.»


 - مهم‌‌ترین وظیفه انسان

علامه می‌فرماید:

«ما بزرگ‌ترین و مهم‌ترین کاری که در عالم داریم و هیچ کاری از اطوار و شئون زندگی ما مهم‌تر از آن نیست، اینست که خودمان را درست بسازیم.»

- والدین

آیت الله امجد نقل می‌کنند:

شخصی به مرحوم علامه عرض کرد: «با این پدر و مادرهای پر توقع چه کنیم؟ ایشان فرمودند:

« غیبت پدر و مادرها را نکنید!»

 - دنیا

علامه طباطبایی می‌فرمود:

«عناوین دنیوی، اگر وفا و دوام داشته باشند تا لب گورند و نوعاً هم، بی‌وفا هستند، بعد از آن مائیم و ابدِ ما.»

 - ذکر آخر عمر

علامه در اواخر عمر مبارکشان دائم می‌فرمودند:

«توجه! توجه!» و این، فراتر از «تذکر» و «تفکر» است.

 - عاطفه

نجمة السادات طباطبائی (فرزند علامه) از قول پدر می‌گوید:

«بشر باید عاطفه داشته باشد کسی که عاطفه ندارد، یعنی با قرآن دوست نیست!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:15  توسط بچه های 3B2  | 
علامه چرا و چگونه المیزان را نوشت؟

ذره‌ای بودم و مهرتو مرابالا برد

 علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی در اواخر اسفند سال 1324 از تبریز به قم مهاجرت كردند و از همان آغاز خلأیی را در زمینه پرداختن حوزویان به قرآن كریم و علوم عقلی احساس كردند خود ایشان می فرمایند:

«هنگامی كه از تبریز به قم آمدم، مطالعه‌ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه‌ای در وضع حوزه قم كردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم كه این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. ازسوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت، تا حوزه بتواند مبانی فكری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید. از این رو وظیفه شرعی خود دانستم كه به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری كوشش نمایم».

در یكی از روزهای زمستانی كه زیر كرسی نشسته بودیم، من تفسیر فارسی می‌خواندم و ایشان تفسیر عربی، كه بحث در رحمت پروردگار و آمرزش گناهان بود، ناگهان معظم له به قدری متأثر شد كه نتوانست به گریستن بی صدا اكتفا كند و با صدای بلند شروع به اشك ریختن كرد

این تشخیص نیاز و تكلیف شناسی سبب گردید تا مرحوم علامه از همان آغاز رویكردی جدی به مباحث قرآنی و عقلی بیابد. ایشان از سال 1325 ش. دروس تفسیر خود را در قم آغاز كرد و آنچه را كه در آن جلسات می فرمود، مكتوب می ساخت تا اینكه نخستین جلد المیزان درسال 1334 منتشر شد. و نگارش این تفسیر شگرف حدود 17 سال به طول انجامید.

تفسیر قرآن برای علامه طباطبایی نه یك كار علمی بلكه ایفای وظیفه و ادای تكلیف بود و این مفسر عارف چه حالات عرفانی و تأثرات قلبی كه در هنگام مطالعه بر روی قرآن عظیم پیدا نكرده است.

آقای موسوی همدانی مترجم محترم تفسیر المیزان كه برای مقابله و اطمینان از صحت ترجمه خدمت استاد علامه طباطبایی می‌رسید می‌گوید: در تفسیر قرآن، وقتی به آیات رحمت و یا غضب و توبه برمی‌خوردیم ایشان دگرگون می‌شد و در مواقعی نیز اشك از دیدگانش جاری می‌شد، در این حالت كه به شدت منقلب به نظر می‌رسید، می‌كوشید من متوجه حالتش نشوم. در یكی از روزهای زمستانی كه زیر كرسی نشسته بودیم، من تفسیر فارسی می‌خواندم و ایشان تفسیر عربی، كه بحث در رحمت پروردگار و آموزش گناهان بود، ناگهان معظم له به قدری متأثر شد كه نتوانست به گریستن بی صدا اكتفا كند و با صدای بلند شروع به اشك ریختن كرد.

یكی از مراجع تقلید گذشته عبارت شگفتی درخصوص زحمات طاقت فرسای مرحوم علامه طباطبایی در راه نگارش تفسیر المیزان دارند و می‌فرمایند: علامه طباطبایی خود را در این راه تضحیه كرد یعنی قربانی قرآن نمود.

شهید مطهری

مرحوم شهید مطهری درباره این كار سترگ گفته است: تفسیر المیزان همه‌اش با فكر نوشته نشد. من معتقدم كه بسیاری از این مطالب از الهامات غیبی است.

در عین حال مرحوم علامه این كار عظیم را وظیفه و تكلیفی بیش نمی پندارد كه با عنایت خداوندی آن را به انجام رسانده است.

یكی از شاگردان مرحوم علامه طباطبایی می نویسد: در این تفسیر بین معانی ظاهری و باطنی قرآن و بین عقل و نقل جمع شده و هر یك حظ خود را ایفا می‌كنند. این تفسیر به قدری جالب است و به اندازه‌ای زیبا و دلنشین است كه آن را می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی كرد و به تمام مكتب ها و مذهب ها فرستاد و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فراخواند.

اگر این تفسیر در حوزه‌ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش این تفسیر معلوم خواهد شد.

عنایت و توجه خاص مرحوم علامه به روایات و احادیث اهل بیت (علیهم السلام)برای فهم معانی قرآن از آن رو است كه ایشان معتقدند كه از اسرار و باطن قرآن كسانی آگاهند كه به صفت المطهرون متصف باشند چرا كه قرآن می فرماید: «انه لقرآن كریم فی كتاب مكنون لایمسه الا المطهرون» و از سوی دیگر در آیه تطهیر می فرماید: «انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا»

بنابر این قرآن مطهرون را تنها كسانی می داند كه می توانند رموز و ظرایف و اسرار آن را درك كنند و به استناد صریح آیه بعدی ایشان، همانا اهل بیت (علیهم السلام) می باشند.

هنگامی كه از تبریز به قم آمدم، مطالعه‌ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه‌ای در وضع حوزه قم كردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم كه این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد

همچنین مرحوم علامه طباطبایی در خصوص آیه شریفه «قل لا اسئلكم علیه اجراً الا الموده فی القربی» بگو برای رسالتم از شما مزد و پاداشی جز محبت نزدیكانم نمی‌خواهم؛ معتقدند: مراد از القربی در این آیه، اهل بیت (علیهم السلام)  می‌باشند و می‌نویسند:

«علاوه بر اینكه روایتهای چندی از طریق اهل سنت و روایتهای بسیاری از طریق شیعه، بر همین معنی وارد شده است، اخبار متواتری نیز از طریق هر دو طرف بر وجوب مودت و لزوم محبت اهل بیت (علیهم السلام) دلالت دارد كه این معنی و تفسیر را تأیید می كند».

همچنین ایشان معتقد است كه «روایتهای متواتری، از طریق هر دو طرف، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)  نقل شده مانند حدیث ثقلین و حدیث سفینه و... كه همه متضمن این است كه مردم در فهم كتاب خدا و هر آنچه كه در آن است؛ از اصول معارف و فروع دین گرفته تا بیان حقایق آن، باید به اهل بیت (علیهم السلام) رجوع كنند. پس از تأمل كافی در این روایتها دیگر شكی نمی‌ماند كه واجب كردن محبت اهل بیت (علیهم السلام)  از سوی خدا و اجر رسالت قرار دادن آن، برای این است كه مردم به اهل بیت (علیهم السلام) مراجعه كنند و آنها را ملجأ و مرجع علمی خویش دانند.

مرحوم علامه (ره) همانگونه كه استاد شهید مطهری گفته‌اند در تفسیر قرآن از الهامات و توجهات غیبی محروم نمانده‌اند خود ایشان معتقدند كه «یك حقیقت قرآنی وجود دارد كه نمی‌شود انكار كرد و آن این است كه هرگاه انسان به وادی ولایت الهی گام نهاد و به ساحت قدس و كبریا نزدیك گشت، دری از ملكوت آسمانها و زمین به رویش گشوده می‌شود كه از آن آیات كبری و انوار جبروت الهی را كه بر دیگران مخفی است مشاهده می‌كند».

و از همین جاست كه حضرت ایشان می‌فرماید:

خم ابروی تو بود و كف مینوی تو بود

كه به یك جلوه زمن نام و نشان یكجا برد

و در جای دیگری می فرماید:

تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت

از سمك تا به سمائش كشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

همه دلباخته بودیم و هراسان، كه غمت

همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد

واقعاً این عنایت الهی به حضرت علامه پاداش اخلاص و صبر ایشان است. آن روز كه ایشان به پژوهش و تدریس پیرامون تفسیر و علوم عقلی پرداخت، در میان علما و بزرگان تدریس فقه و اصول، زمینه ساز مرجعیت عامه به شمار می‌رفت و به اصطلاح غیر از فقه و اصول، فضل محسوب می‌شد.

تحمل مخالفتهای دوستان با تدریس فلسفه و اقناع هر یك از آنان در آن روزگار كار آسانی نبود به خصوص آنكه حربه تكفیر در دستان عده‌ای به ابزاری برای جایگزینی مباحث علمی و مباحثات طلبگی تبدیل شده بود.

علامه معتقد بود آنچه كه تكلیف ساز است، نیاز جوامع بشری است و در روزگاری كه دانش پژوهان با چمدانهای پر از اشكال و شبهات به مراكز علمی و آموزشی روی می آورند، راهی جز اقناع آنان با استفاده از شیوه‌های استدلالی نیست.

در این تفسیر بین معانی ظاهری و باطنی قرآن و بین عقل و نقل جمع شده و هر یك حظ خود را ایفا می‌كنند. این تفسیر به قدری جالب است و به اندازه‌ای زیبا و دلنشین است كه آن را می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی كرد و به تمام مكتب ها و مذهب ها فرستاد و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فراخواند

علامه برای نیل به این اهداف هرگز خود را بی‌نیاز از توجه و عنایت خداوند سبب ساز نمی‌دید و تأثیر اساتید بزرگ و خودساخته‌ای همچون مرحوم حاج سیدعلی آقا قاضی (1285-1365 هـ ق) بر حالات روحی و عرفانی مرحوم علامه آنچنان بود كه خود ایشان می فرماید:

«وقتی درسال 1304 هـ ش برای تحصیل به نجف اشرف رهسپار گردیدم، در نخستین روزها در منزل نشسته و به آینده خود فكر می كردم و برخی افكار نگران كننده از ذهنم عبور می‌كردند.

ناگهان شخصی دق الباب كرد. از جا برخاسته و درب را باز كردم، یكی ازعلمای نامدار سلام كرد و داخل منزل شد و خیرمقدم گفت، وی كه چهره‌ای جذاب و نورانی داشت كم كم باب گفت و گو را باز كرد و با من انسی گرفت و درضمن بیانات خود گفت: كسی كه برای تحصیل به نجف می‌آید شایسته است علاوه بر فراگیری علوم گوناگون به فكر تهذیب نفس و تكمیل مكارم و كسب فضایل باشد. این جمله را گفت و منزل ما را ترك نمود. سخنان این عارف متشرع ـ آیت الله حاج سیدعلی قاضی ـ چنان مرا شیفته نمود كه تا در نجف بودم از محضرش بهره می‌گرفتم».

عشق و ارادت حضرت ایشان به اهل بیت (علیهم السلام) و خضوع و خشوع در برابر ولایت و امامت در زندگی ایشان چیزی نبود كه از دید نزدیكان و مریدان ایشان هم پنهان بماند.

وقتی از مرحوم شهید مطهری پرسیده می‌شود كه دلیل این همه تجلیل شما از علامه طباطبایی برای چیست و چرا تعبیر «روحی فداه» را در مورد ایشان بكار می برید، آن فیلسوف متشرع پاسخ داد: من حكیم و عارف بسیار دیده‌ام و احترام من به ایشان به خاطر علم او نیست بلكه از این جهت است كه او عاشق و دلباخته اهل بیت (علیهم السلام) است.

اكنون نیاز به شناخت شخصیت های ممتازی همچون مرحوم علامه طباطبایی، از نیازهای ضروری و اولویت دار جامعه ماست انحراف در الگوسازی سبب شده است تا جوانان به سمت و سوی دیگری روی آورند كه نمی توان خطرسازی این انحراف را برای نسل نیازمند به الگوهای حقیقی را نادیده گرفت


تبیان به نقل از پایگاه ایرنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:1  توسط بچه های 3B2  | 

Go to fullsize image

دوازده قطره از دریای فضایل جوادالائمّه علیه السلام

(1)
ابن قیاما نامه ای کنایه آمیز به امام رضا (علیه السلام) نوشته بود. گفته بود: تو چه امامی هستی که فرزند نداری؟
حضرت با ناراحتی جواب داده بود: « تو از کجا می دانی که من فرزندی نخواهم داشت. به خدا شب و روز نمی گذرد جز این که خداوند به من پسری عنایت خواهد کرد که به سبب او میان حق و باطل را جدایی می دهد»1
(2)
وقتی امام جواد (علیه السلام)  به دنیا آمد، امام رضا  (علیه السلام) فرمود: «حق تعالی فرزندی به من عطا کرد که هم چون موسی بن عمران دریاها را می شکافد و مثل عیسی بن مریم خداوند مادرش را مقدس گردانیده و او طاهر و مطهر آفریده شده» آن وقت مرثیه فرزندش را خواند و گفت: «این کودک به جور و ستم کشته خواهد شد و اهل آسمان ها برایش گریه خواهند کرد، خدای متعال بر دشمن و قاتل او غضب خواهد کرد؛ آنها بعد از قتل او بهره ای از زندگی نخواهند برد و به زودی به عذاب الهی واصل خواهند شد.»
آن شب که امام جواد (علیه السلام)  به دنیا آمد، امام رضا  (علیه السلام)  تا صبح در گهواره با او سخن می گفت...
مشهور است که رنگ صورت آن حضرت گندم گون بود. قد بلندی داشت و نقش روی انگشترش «نعم القادرالله» بود.2
(3)
ابویحیی صنعانی می گوید: در مکه به محضر امام رضا (علیه السلام) شرفیاب شدم. دیدم حضرت موز پوست می کنند و در دهان فرزندشان ابوجعفر(امام جواد (علیه السلام) می گذارند. عرض کردم: این همان مولود پرخیر و برکت است؟
فرمود: آری. این مولودی است که در اسلام، مانند او و برای شیعیان ما، بابرکت تر از او زاده نشده است.3
(4)
مردی پیش امام رضا (علیه السلام)  آمد و گفت: زبان پسرم سنگینی دارد. فردا او را پیش شما می فرستم تا دستی بکشید و برایش دعا کنید. هرچه باشد او غلام شماست. امام (علیه السلام) فرمود: او غلام ابی جعفر(امام جواد) است. فردا او را پیش ابی جعفر بفرست.4
(5)
محمدبن حسن بن عمار می گوید: یک روز در مدینه خدمت علی بن جعفر عموی گرامی امام رضا (علیه السلام)  نشسته بودم. در همین هنگام امام جواد(علیه السلام) هم وارد شد. دیدم که علی بن جعفر با سرعت از جا بلند شد و بدون کفش و عبا به استقبال امام جواد (علیه السلام) رفت و دستش را بوسید و به او احترام زیادی گذاشت.
امام جواد (علیه السلام) به او فرمود: «ای عمو! خدا رحمتت کند؛ بنشین» علی بن جعفر گفت: آقای من! چطور بنشینم و شما ایستاده باشی؟
وقتی علی بن جعفر به جای خود برگشت، اصحابش او را سرزنش کردند و گفتند: شما عموی پدر او هستید و با او این طور رفتار می کنید؟
علی بن جعفر دست به محاسن سفیدش گرفت و گفت: «ساکت باشید؛ اگر خدای عزوجل این ریش سفید را سزاوار امامت ندانست اما این کودک را سزاوار دانست و چنین مقامی به او عطا کرد، چرا من فضیلت او را انکار کنم؟ پناه بر خدا از سخن شما. من بنده او هستم...5
(6)
امام رضا (علیه السلام)  که به شهادت رسید، امام جواد(علیه السلام) بر منبر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و فرمود: «من محمدبن علی الجواد هستم. من نسب های همه مردم را می دانم، چه مردمی که به دنیا آمده اند و چه مردمی که به دنیا نیامده اند. ما این علم را قبل از این که عالم هستی خلق شود، داشته ایم و بعد از فنای عالم هستی نیز این علم را داریم. اگر نبود تظاهر اهل باطل، حکومت اهل گمراهی و شک مردم عوام؛ چیزهایی می گفتم که همه از اولین و آخرین را به تعجب وامی داشت.» آن وقت دست شریفشان را بر دهان مبارکشان گذاشتند و خطاب به خودشان فرمودند: «ساکت باش محمد! همان طور که پدران تو پیش از تو سکوت کردند...»6
(7)
چون امام جواد (علیه السلام) به بغداد تشریف آوردند، قبل از این که مأمون را ملاقات کنند، روزی آن ملعون به قصد شکار از کاخ خود خارج شد؛ در اثنای راه، به جمعی از کودکان رسید که مشغول بازی بودند. امام جواد (علیه السلام) نیز همراه آنها مشغول بازی بود. وقتی بچه ها کوکبه مأمون را دیدند، پا به فرار گذاشتند. امام جواد(علیه السلام)  از جای خود حرکت نفرمود و بی آنکه وقار و آرامشش را از دست بدهد، در جای خود ایستاده بود؛ تا این که مأمون نزدیک ایشان رسید. از جلالت و متانت آن حضرت تعجب کرد. مرکب را نگه داشت و گفت: تو چرا مثل بچه های دیگر از سر راه من کنار نرفتی؟
حضرت فرمود: «ای خلیفه! راه تنگ نبود که لازم باشد آن را برای تو باز کنم. خلافی هم مرتکب نشده بودم که بخواهم از تو فرار کنم و فکر نمی کنم تو کسی را بدون جرم، عقوبت کنی!»
تعجب مأمون بیشتر شد. گفت: اسم تو چیست؟ حضرت فرمود: محمد. گفت: پدرت کیست؟ فرمود: علی بن موسی. مأمون تعجبش برطرف شد و یاد به قتل رساندن امام رضا (علیه السلام) افتاد و از آنجا دور شد. وقتی به صحرا رسید، پرنده ای در آسمان نظرش را جلب کرد، بازی را به هوا فرستاد تا او را شکار کند. بعد از مدتی که باز برگشت، در منقارش یک ماهی ریز بود که هنوز جان در بدن داشت! مأمون متعجب شد که چگونه می شود از آسمان ماهی زنده آورد؛ آن ماهی را در دست گرفت و برگشت. رسید به همان جا که بچه ها بازی می کردند، بچه ها دوباره گریختند و امام جواد (علیه السلام) دوباره در جای خود ایستاد.
مأمون گفت: ای محمد! اگر گفتی در دست من چیست؟ حضرت فرمود: «حق تعالی چندین دریا خلق کرده که ابرها از آنها به هوا بلند می شوند و ماهی های خیلی ریز همراه ابرها به بالا می روند و بازهای شکاری پادشاهان، آنها را شکار می کنند و پادشاهان آنها را در دست خود پنهان می کنند تا به وسیله آن برگزیدگان از سلاله نبوت را امتحان کنند..»7
(8)
حسین مکاری می گوید: وارد بغداد شدم و دیدم امام جواد(علیه السلام) در نهایت عزت زندگی می کند. با خود گفتم: با این زندگی خوب و غذاهای لذیذ، دیگر امام جواد(علیه السلام)  به مدینه برنخواهد گشت. تا این خیال از ذهنم گذشت، حضرت سرش را بلند کرد، دیدم که رنگ صورتش زرد شد. فرمود: «ای حسین! نان با نمک نیم کوب در حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای من بهتر از این وضعی است که مشاهده می کنی.»8
(9)
ابوهاشم جعفری می گوید: در مسجد مسیب به امامت امام جواد(علیه السلام) نماز خواندیم. در آن مسجد درخت سدری بود که خشک و بی برگ بود. حضرت آب طلبید و زیر درخت وضو گرفت. آن درخت در همان سال زنده شد و برگ و میوه داد.9
(10)
عبدالله ابن زرین می گوید: من در شهر مدینه زندگی می کردم. امام جواد (علیه السلام)  هر روز کارشان بود که هنگام ظهر به مسجد می آمد؛ به سمت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می رفت. به آن حضرت سلام می داد. آن وقت به سمت خانه فاطمه (سلام الله علیها) می رفت. نعلینش را در می آورد و به نماز می ایستاد...10
(11)
علی بن خالد می گوید: من در سامرا بودم. باخبر شدم مردی را زندانی کرده اندکه ادعای نبوت داشته. پشت در زندان رفتم. با مأمورین طرح دوستی ریختم تا بالاخره توانستم پیش آن مرد بروم. دیدم که مرد فهمیده ای است. از او پرسیدم داستان تو چیست؟ گفت: من اهل شام هستم. یک روز در موضع رأس الحسین عبادت می کردم که شخصی پیش من آمد و گفت: با من بیا. با او همراه شدم که ناگهان خود را در مسجد کوفه دیدم. به من گفت: این مسجد را می شناسی؟ گفتم: مسجد کوفه است. با هم نماز خواندیم. همراه او بودم که خود را در مسجدالنبی دیدم. او به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سلام داد. من هم سلام دادم. با هم نماز خواندیم. همراه او شدم و دیدم که در مکه هستم. همراه او مناسک حج را انجام می دادم که ناگهان خود را در همان جای اول خود در شام دیدم. این حادثه در سال بعد هم برای من اتفاق افتاد. اما این بار وقتی از مناسک حج فارغ شدیم و مرا به شام برگرداند و خواست جدا شود او را قسم دادم و گفتم به حق آن کسی که تو را بر این کارها توانا کرده، بگو که هستی؟ فرمود: من محمدبن علی بن موسی هستم. این خبر همه جا پیچید تا به گوش وزیر معتصم رسید. او مرا دستگیر کرده و با زنجیر به بغداد فرستاد. نامه ای برای وزیر نوشتم و گزارش کار خود را برایش شرح دادم. اما او جواب داد به همان کسی که تو را یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و از مکه به شام برگرداند، بگو که تو را از زندان نجات دهد. علی بن خالد می گوید: داستان او مرا اندوهگین کرد. دلم به حالش سوخت، دلداری اش دادم و رفتم. صبح زود دوباره به سمت زندان آمدم. دیدم سرپاسبان و زندانبان و عده ای از مردم جمع شده اند. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: مردی که ادعای نبوت کرده بود دیشب در زندان گم شده. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا پرنده ای او را با خود برده است.11
(12)
محمدبن سنان می گوید: خدمت امام هادی (علیه السلام) رسیدم. به من فرمود: «محمد! برای آل فرج، اتفاقی افتاده؟» گفتم: آری عمربن فرج (والی مدینه) وفات کرد. حضرت فرمود: «الحمدلله».
شمردم تا بیست و چهار بار حضرت خدا را شکر کرد. عرض کردم: مولای من! اگر می دانستم این قدر خوشحال می شوید پابرهنه و دوان دوان خدمتتان می رسیدم. حضرت فرمود: «ای محمد! مگر نمی دانی او که خدایش لعنت کند، به پدرم چه گفته؟» عرض کردم: نه. فرمود: «پدرم درباره موضوعی با او سخن گفت. او در جواب گفت: فکر کنم تو مست باشی. پدرم فرمود خدایا! اگر تو می دانی که من امروز را به خاطر رضای تو روزه بوده ام، مزه غارت شدن و خواری و اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند پس از چند روز، پول ها و دارایی هایش غارت شد. سپس او را به اسیری گرفتند و اکنون هم که مرده است، خدا رحمتش نکند. خدا از او انتقام گرفت و همیشه انتقام دوستانش را از دشمنایش می گیرد.»12

پی نوشت ها:

1. کافی، ج2، الاشاره والنص علی ابن جعفرالثانی(ع)، ح4، ص103
2. جلاءالعیون، ص961
3. سیره پیشوایان، ص961
4. کافی، ج2، الاشاره والنص علی ابن جعفرالثانی(ع)، ح11
5. همان، ح 12
6. زندگانی چهارده معصوم(ع)، آیت الله مظاهری، ص144
7. جلاءالعیون، ص3-962
8. آشنایی با زندگی چهارده معصوم(ع)، سیدمهدی شمس الدین، ص178
9. کافی، ج2، مولد ابی جعفر محمدبن علی الثانی(ع)، ح10
10. همان، حدیث2
11. همان، حدیث1، ص413
12. همان، حدیث9، ص421

منبع : leader.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:10  توسط بچه های 3B2  | 
                  Go to fullsize image              Go to fullsize image                                                        
در میان حجله جان می داد و یک یاور نداشت
  غیر درد و غم،نهان در سینه آن سرور نداشت
تا کند رفع عطش آن لاله باغ رضا 
    غیر سقای دو چشمش هیچ آب آور نداشت 
 
روز آخر ماه ذی قعده سالروز شهادت
خورشید تابناک ولایت و ستاره رخشان هدایت،
حضرت امام محمد بن علی الجواد(علیه السلام)
را به تمام شیفتگان آن امام همام، به خصوص شما دوستان گرامی تسلیت عرض می‌نماییم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:41  توسط بچه های 3B2  | 

خطبة حضرت سلمان(علیه السلام)؛ علائم ظهور و فتنة مشرق

   
علامة مجلسي در «بحارالأنوار» و شيخ علي حائري يزدي در کتاب «الزام الناصب» از «احتجاج» طبرسي نقل کرده‌اند که سلمان فارسي پس از سه روز بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) براي مردم خطبه‌اي خواند و در آن خطبة خطاب به مردم چنين گفت:
 
«ستايش خداي را که مرا بعد از آنکه حق را انکار مي‌نمودم، به دين خود هدايت فرمود، چه آنکه من آتش کفر را شعله ور مي‌ساختم و آن را بالا مي‌بردم و از آن بهره‌اي داشتم تا اينکه خداي عزّوجلّ محبّت تُهامه (يعني سرزمين مکّه) را به دلم انداخت. پس در حالي که گرسنه و تشنه بودم، قومم مرا طرد کرده بودند، دستم خالي بود، مرکبي نداشتم که بر آن سوار شوم و مالي در دستم نبود که مرا توانايي بخشد، بيرون آمدم و حالم آن گونه بود که بود، تا به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شرفياب شدم و آنچه را که مي‌دانستم شناختم و علائمي را که دربارة رسول خدا اطّلاع داشتم، ديدم. پس خداوند به وسيلة او مرا از آتش نجات داد و در دنيا به آن معرفتي که به وسيلة آن به دين مبين اسلام داخل شدم، رسيدم.

آگاه باشيد اي مردم، حديث مرا بشنويد و سپس در آن تعقّل کنيد. به من علم و دانش فراواني داده شده و اگر همة آنچه را که مي‌دانم به شما اطّلاع دهم گروهي خواهند گفت او ديوانه است و گروه ديگري خواهند گفت: خدايا، کشندة سلمان را بيامرز. آگاه باشيد که براي شما مرگ و ميرها و مقدراتي است که به دنبال آن بلاهايي خواهد بود [تا اينکه گفت:]

آگاه باشيد که در سرزمين تهامه (حجاز و مکّه) دو گروه به هم مي‌رسند که هر دو گروه کافرند. آگاه باشيد که براي قبيلة کلب (لشکريان سفياني) فرو رفتني است در زمين و اگر چيزي نبود (و موانعي ايجاب نمي‌کرد) من محلّ به خاک افتادن آنها را به شما نشان مي‌دادم ولي بدانيد که آن سرزمين «بيداء» است، و پس از آن، کسي را که بايد بشناسيد خواهد آمد. آگاه باشيد که من کار خود را ظاهر نمودم و گفتني‌ها را گفتم و به پروردگار ايمان آوردم و به پيامبرم تسليم شدم و از مولاي خود و مولاي هر مسلماني پيروي نمودم [تا اينکه گفت:] اي مردم ناخن‌هايتان را از روي دشمنانتان برنداريد (و پيوسته با آنان بستيزيد) و دوستانتان را کنار نگذاريد که شيطان بر شما چيره مي‌شود. به خداي بزرگ سوگند که به زودي به بلايي دچار خواهيد گشت که نتوانيد آن را با دست‌هايتان تغيير دهيد مگر اينکه به وسيلة ابروهايتان به آن اشاره کنيد. سه تاي آن را با آنچه در آن است بگيريد و چهارمش را نيز انتظار بكشيد و پس از آن اميد ديدن او را داشته باشيد. كه برافروزندة پرچم ستم، علم ستمگري را برافروزد و شكم زن‌هاي آبستن و بچّه‌دار را پاره كند و كودكان خردسال را بر روي نيزه‌ها بردارد و مردان را در ديگ‌ها بجوشاند.(۱)آگاه باشيد که من از شهادت نفس زکيه و ريخته شدن خون او که در ميان رکن و مقام و به سان گوسفند سرش را مي‌برند خبر مي‌دهم. اي واي (بر اسيران زنان کوفه) که آنها را به «ثويه» (در حوالي نجف) به اسارت مي‌برند و شب هنگام آزاد مي‌گردند.

و وعدة ميان شما (و خروج سفياني و کشته شدن نفس زکيّه) فتنه‌اي است که از شرق پيدا مي‌شود و هاتفي از طرف مغرب فرياد مي‌کشد و مردم را به ياري مي‌طلبد. شما او را ياري نکنيد و اجابتش ننماييد (که خدا او را ياري ننمايد) و جنگ و کشتار بزرگي است ميان مردم تا آنکه کشته‌ها همانند کشته شده‌اي که در پشت کوفه ـ يعني در نجف اشرف ـ به قتل رسيده، باشند و آن کوفان است. و نزديک است که پل کوفه (پلِ روي شط) ساخته شود و دو طرف آن ساختمان گردد تا اينکه زماني فرا رسد که مؤمني در هيچ جاي عالم نباشد مگر اينکه در آنجا باشد و به سوي آن رهسپار شود. آري اين فتنه، فتنه‌اي است تقدير شده که هيچ کس نمي‌تواند آن را خاموش کند يا از آن جلوگيري نمايد و خانه‌اي از خانه‌هاي عرب پيدا نمي‌شود مگر اينکه اين فتنه در آن داخل مي‌شود.(۲)


ماهنامه موعود شماره 104

پي‌نوشت‌ها:

1. اين جملات اشاره به خروج سفياني است.
2. بحارالأنوار، ج 22، ص 387؛ الزام الناصب، ج 2، صص 154-152.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:29  توسط بچه های 3B2  | 

«گشايش» در «انتظار» است

   
 
 ابو بصير مي‌گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: فدايت شوم اين گشايش كي فرا مي‌رسد؟ آن حضرت فرمودند: «اي ابا بصير! آيا تو از آن گروه هستي كه به دنبال دنيايند؟ هر كس اين امر را بشناسد، به سبب انتظارش براي او گشايش حاصل مي‌شود».


قطعاً تا كنون دربارة فضيلت انتظار فرج مطالب بسياري شنيده و خوانده‌ايد. امّا نكته‌اي كه شايد شنيدن آن براي شما تازگي داشته باشد اين است كه از ديدگاه اهل بيت عصمت و طهارت(علیهم السلام) «انتظار فرج» يا «چشم به راه گشايش بودن» به خودي خود، در عصر غيبت براي منتظران ماية گشايش، نجات و رستگاري است و از اين‌رو شيعيان به جاي گله و شكايت از طولاني شدن غيبت و سختي‌ها و رنج‌هاي اين دوران بايد تلاش كنند كه منتظران خوبي باشند تا همين انتظارشان، «فرج» را در عصر غيبت براي آنها به ارمغان آورد.
براي روشن‌تر شدن اين موضوع، چند روايت را با هم مرور مي‌كنيم.

ابو بصير مي‌گويد: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: فدايت شوم اين گشايش كي فرا مي‌رسد؟ آن حضرت فرمودند: «اي ابا بصير! آيا تو از آن گروه هستي كه به دنبال دنيايند؟ هر كس اين امر را بشناسد، به سبب انتظارش براي او گشايش حاصل مي‌شود».1

امام رضا (علیه السلام) نيز در پاسخ حسن بن جهم، كه از ايشان در مورد فرا رسيدن گشايش مي‌پرسد، مي‌فرمايند: «آيا تو نمي‌داني كه چشم به راه گشايش بودن، خود [جزئي] از گشايش است؟» او در پاسخ مي‌گويد: «نمي‌دانم، مگر اينكه شما به من بياموزيد». آن حضرت با ديگر مي‌فرمايند: «آري، انتظار گشايش، [جزئي] از گشايش است».2

بر اساس همين نگرش است كه در روايت‌هاي متعدّدي تأكيد شده كه براي منتظران واقعي تفاوتي ندارد كه ظهور را درك كنند يا نكنند؛ چون آنها در عصر غيبت نيز در خدمت امام زمان خويش هستند؛ چنان‌كه در روايتي از امام صادق (علیه السلام)  مي‌خوانيم: «هر كس بميرد در حالي كه منتظر اين امر باشد، همانند كسي است كه با حضرت قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و در خيمه‌اش بوده باشد...»3

در اين‌باره روايت ديگري از امام رضا (علیه السلام) نقل شده است. حضرت مي‌فرمايند: «چقدر زيباست صبر و انتظار فرج، مگر سخن خداي تعالي را نشنيده‌ايد كه مي‌فرمايد: «و ارتقبوا إنّي معكم رقيب»4و «فانتظروا انّي معكم من المنتظرين؛5 و انتظار بريد كه من [هم] با شما منتظرم». پس صبر پيشه كنيد، فرج و گشايش پس از نااميدي خواهد آمد و گذشتگان شما صبوتر از شما بودند».6

از ديگر اسرار گشايش در امور، در زمان غيبت امام معصوم (علیهم السلام) «وقف نمودن خود براي ايشان» است.
اين مطلب به زيبايي هر چه تمام‌تر، در فرمايش امام باقر(علیه السلام) به عبدالحميد واسطي مورد تأكيد قرار گرفته است؛ وقتي او از سختي دوران انتظار سخن گفت، به او فرمودند: «اي عبدالحميد، آيا گمان مي‌كني كسي كه خودش را وقف خداي عزّوجلّ كند، خداوند فرجي براي او قرار نمي‌دهد؟! آري؛ به خدا قسم قطعاً و يقيناً خداوند براي او فرج و گشايشي قرار مي‌دهد. خدا رحمت كند بنده‌اي را كه خود را وقف ما گرداند. خدا رحمت كند بنده‌اي را كه امر ما را زنده بدارد».7

در ادامة همين روايت، عبدالحميد واسطي از امام باقر(علیه السلام) مي‌پرسد: اگر من قبل از آنكه ظهور حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را درك كنم، از دنيا بروم چه خواهد شد؟ حضرت در پاسخ به او بشارتي را براي منتظران واقعي امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به طور كلّي نويد مي‌دهند: «هر كس از شما بگويد كه اگر قائم آل محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) را درك مي‌كردم، ايشان را ياري مي‌نمودم، چنين كسي همچون كسي است كه با شمشير خود در پيش روي ايشان بجنگد، بلكه (بالاتر)، به منزلة كسي است كه همراه ايشان شهيد شود».

ماهنامه موعود شماره 104

پي‌نوشت‌ها:

1.كليني، الكافي، ج1، ص371، ح3.
2. شيخ طوسي، كتاب الغيبـة، ص276.
3. بحارالانوار، ج52، ص126، ح18.
4. سورة هود (11)، آية 93.
5. سورة اعراف (7)، آية 71.
6. بحارالانوار، ج 52، ص129.
7. صدوق، كمال‌الدّين و تمام النعمة، باب 55، ح2

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:30  توسط بچه های 3B2  | 

                          

کرامتی از امام رضا(علیه السّلام) و لطف او به عاشقانش

شهید دستغیب در کتاب داستان های شگفت انگیز نقل می کند: حیدر آقا تهرانی گفت: در چند سال قبل، روزی در رواق مطهر حضرت رضا (علیه السّلام) مشرّف بودم. پیرمردی را-که از پیری خمیده و موی سر و صورتش سفید شده و ابروهایش بر چشمانش ریخته بود- دیدم؛ حضور قلب و خشوعش مرا متوجّه او ساخت.

وقتی که خواست حرکت کند دیدم از حرکت کردن عاجز است؛ او را در بلند شدن یاری کردم؛ آدرس منزلش را پرسیدم تا او را به منزلش رسانم؛ گفت: حجره ام در مدرسۀ خیرات خان است او را تا منزل همراهی کردم و سخت مورد علاقه ام شد؛ به طوری که همه روزه می رفتم و او را در کارهایش یاری میکردم نام و محل و حالاتش را پرسیدم.

گفت: نامم ابراهیم و از اهل عراقم و زبان فارسی را هم خوب می دانم؛ ضمن بیان حالاتش گفت: من از سنّ جوانی تا حال هر سال برای زیارت قبر حضرت رضا (علیه السّلام) مشرّف می شوم و مدّتی توقّف کرده، باز به عراق برمی گردم.

در سن جوانی که هنوز اتومبیل نبود دو مرتبه پیاده مشرّف شده ام؛ در مرتبۀ اوّل سه نفر جوان، که با من هم سن بودند و رفاقت و صداقت ایمانی بین ما بود و سخت به یکدیگر علاقه داشتیم، مرا تا یک فرسخی مشایعت کردند و از مفارقت من و این که نمی توانستند با من مشرّف شوند، سخت افسرده و نگران بودند؛ هنگام وداع با من گریستند و گفتند: تو جوانی و سفر اوّل و پیاده به زحمت می روی؛ البتّه مورد نظر واقع می شوی؛ حاجت ما از تو این است که از طرف ما سه نفر هم سلامی تقدیم امام (علیه السّلام) نموده، در آن محلّ شریف، یادی هم از ما بنما.

پس آن ها را وداع نموده، به سمت مشهد حرکت کردم. پس از ورود به مشهد مقدّس با همان حالت خستگی و ناراحتی به حرم مطهّر مشرّف شدم، پس از زیارت، در گوشه ای از حرم، افتادم و حالت بیخودی و بیخبری به من عارض شد؛ در آن حالت دیدم حضرت رضا (علیه السّلام) به دست مبارکش رقعه های بی شماری بود که به تمام زوّار، از مرد و زن، حتّی به بچّه ها هم رقعه ای می داد؛ چون به من رسیدند، چهار رقعه به من مرحمت فرمود؛ پرسیدم چه شده است که به من چهار رقعه دادید؟

فرمود: یکی از برای خودت و سه تای دیگر برای سه رفیقت؛ عرض کردم این کار، مناسب حضرتت نیست خوب است به دیگری امر فرمایید تا این رقعه ها را تقسیم کند.

حضرت فرمود: این جمعیّت همه به امید من آمده اند و خودم باید به آن ها برسم، پس از آن یکی از رقعه ها را گشودم. دیدم چهار جمله در آن نوشته شده بود:

«برائت مِنَ النّارِ و امانَ مِنَ الحساب و دُخول فی الجنّت و اَنا بن رسول الله صلّی الله علیه و آلِه»

«خلاصی از آتش جهنّم و ایمنی از حساب و داخل شدن در بهشت منم فرزند رسول خدا(صلّی الله علیه و اله)»

منبع :       کتاب ۵۳ داستان از کرامات حضرت رضا(علیه السّلام)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:7  توسط بچه های 3B2  | 

                            

ورود به نیشابور و حدیث زنجیر طلا

صاحب تاریخ نیشابور در کتاب خود می نویسد:

وقتی حضرت رضا (علیه السّلام) وارد نیشابور شد بر قاطری سیاه سفید سوار بود که بر روی آن، مَهدی به نقرۀ خالص آراسته، قرار داشت.

در بین راه دو تن از حافظان حدیث به نام «ابوزرعه رازی» و «محمّد بن اسلم توسی» که مهار استر آن جناب را گرفته بودند، عرض کردند:

آقای ما!

ای پیشوایی که فرزند ائمّۀ طاهرینی! ای بازماندۀ نژاد پسندیده! تو را به حقّ اجداد طاهرینت قسم می دهیم که سایبان مَهدرا یک طرف بزن تا جمال مبارکت را ببینیم و حدیثی ازاجدادت بیان کن که برای ما یادبودی باشد.

امام (علیه السّلام) استر را نگه داشت و سایبان را کناری زد تا چشم جمعیّت به جمال انورش روشن شد. گیسوان مبارکش به گیسوان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شباهت داشت؛ تمام طبقات ایستاده؛ محو تماشای رخسار مبارکش شدند.

بعضی بر اثر مشاهدۀ آن جناب از شادی فریاد می کشیدند؛ عدّه ای ژاله بار، اشک شوق می ریختند؛ هریک به طریقی از این موهبت الهی قدردانی می کردند. بعضی از شوق و علاقه گریبان چاک می زدند و خویش را روی خاک انداخته بودند و لجام استرش را می بوسیدند و برخی گردن برافراشته بودند تا جمال دل آرای آن جناب را مشاهده نمایند، این وضع تا ظهر ادامه داشت؛ ناگهان نویسندگان و قضات فریاد کشیدند؛ مردم! گوش کنید و حفظ نمایید و فرزند پیامبر را نیازارید و ساکت باشید.

بیست و چهار هزار قلمدان به کار رفت، غیر از کسانی که دوات به کار بردند و غیر از کسانی که از آنان برای خود درخواست نوشتن کردند.

امام (علیه السّلام) فرمود: «پدرم موسی بن جعفر (علیه السّلام)از پدرش حضرت صادق (علیه السّلام) و ایشان از محمّد بن علی و آن سرور از علیّ بن الحسین (علیه السّلام) و آن جناب از حسین بن علی شهید کربلا و حسین بن علی از امیر المومنین علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) و علیّ بن ابی طالب از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و آن جناب از جبرئیل نقل کرده که او گفت: از خدای تعالی شنیدم که فرمود: کلمه لا اله الّا الله حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی وَ مَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی.

کلمۀ لا اله الا الله حصار و دژ محکم من است هرکه وارد حصار من شود و هرکه در حصار من داخل شود از عذابم ایمن خواهد بود.

در روایت امالی شیخ سوال می کنند که اخلاص شهادت چگونه است؟ می فرماید: «فرمانبرداری از پیامبر و ولایت خاندان نبوّت» در امالی می نویسد: حضرت رضا (علیه السّلام) پس از نقل حدیث از داخل سایبان سر بیرون آورده، فرمود: «بشرطها و شروطها و اَنا مِن شُروطِها»

اظهار این کلمه در صورتی مفید است که شرایط آن انجام شود یکی از شرایط آن من هستم(اعتراف به امامت من)

در عیون اخبار الرّضا ص«276» از علیّ بن بلال نقل شده است که حضرت رضا (علیه السّلام) از پدر بزرگوار خود تا علیّ بن ابی طالب (علیه السّلام) و آن جناب از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ایشان از جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و ... نقل کرد که:

قالَ: یقول الله عزّ و جلّ ولایت علیّ بن ابی طالب حصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عذابی.

ولایت علیّ بن ابی طالب حصار و دژ محکم من است هرکس داخل حصار من شود از عذابم ایمن است.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:59  توسط بچه های 3B2  | 

                          

شرح حال و القاب حضرت رضا (علیه السّلام)

علیّ بن موسی الرّضا (علیه السّلام) در روز جمعه یازدهم ذی قعده سال 148 هجری متولّد شد و در روز آخر ماه صفر سال 203 هجری قمری در سن پنجاه و پنج سالگی در سناباد توس به شهادت رسید.

جشن میلاد و مراسم سوگواری وی در روز شهادتش هرسال دراستان خراسان ودیگر استان ها برگزار میشود.

درپنج سالگی جدّ بزرگوارش امام جعفر صادق (علیه السّلام) ودر سی و چهار سالگی پدرارجمندش موسی بن جعفر (علیه السّلام) به شهادت رسیدند و مدّت امامت آن سرور هم بیست سال به طول انجامید، لقبش رضا و کنیۀ آن حضرت ابوالحسن و نامش علی بود و مادرش هم تکتم. البتّه نام مادر آن جناب به اختلاف نقل شده از قبیل: طاهره، سمان، سَکَن، سکینه، نجمه و تکتم.

آن حضرت القاب زیادی داشتند. ثامن الحجج، رضا، صادق، صابر، قرّت عین المومنین و غیظ الملحدین، از القاب آن حضرت است. همچنین یکی دیگر از القاب او مکیدت الملحدین است؛ به معنای نابودکنندۀ حیلۀ دشمنان.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:51  توسط بچه های 3B2  | 
> boomp3.com